پرینت

غایۀ فرستاده شدن پیامبران

نوشته شده توسط فتح الله گولن بر . ارسال شده در نور جاویدان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

پیامبران به رغم متفاوت بودن درجاتشان همگی انسانهای برگزیده ای هستند که ذات اقدس الهی بر آنان تجلّی نموده است. خداوند آنان را محرم دربار خود قبول نموده و در قصرهایی که به روی دیگران بسته است تربیت کرده و جز خودش، به هیچ چیز دیگری اجازه داخل شدن در دلهایش را نداده است.

مانند همۀ پیامبران- و حتی بیش از آنها- چشم پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم نیز جز ربّ العالمین چیز دیگری را ندیده است. آری، اغیار نتوانسته اند نگاه او را آلوده، و سرش را گیچ نمایند. او در لحظه ای که چشمانش را گشود پروردگارش را دید، و در وقت بستن آنها نیز باز او را مشاهده نمود و با گفتن: «اللهم الرَّفیقَ الاَعلی؛ پروردگارا! رفیق اعلی را می خواهم!» چشمانش را بست.

بیایید ترجمۀ حادثه را از ام المؤمنین عایشه رضی الله عنها بشنویم:

«گاهی رسول اکرم صلی الله علیه وسلم مریض می شد و نزد من می آمد و می گفت: به من دعا کن! من هم با دستم دست مبارک او را می گرفتم و به امید این که به برکت آن دستها، شفا یابد دستم را بر سرِ فراتر از زمان و مکان او می گذاشتم و دعا می کردم، در آخرین مریضی اش هم به قصد انجام همین کار خواستم دست آنحضرت را بگیرم اما او با شدّت دستش را کشید و دعا کرد: «اللهم الرفیق الاعلی»1

معلوم بود که دیگر رسول اکرم صلی الله علیه وسلم دوستان روی زمینش را نه، بلکه دوست حقیقی اش را که ربّ اوست، آرزو می کرد و می خواست در بُعدی دیگر به او برسد.

لذا این پیامبران و به ویژه پیامبر بزرگوار ما که از بدوِ آمدن شان تا هنگام رفتن، چنین زندگی را پشت سر گذاشته اند، چرا به دنیا آمده اند، و بنابر کدامین غایه فرستاده شده اند؟ تحلیل و بررسی این موضوع، با توجه به دو اساسِ کلیدی بسیار مهم است:

نخست: از لحاظ پی بردن به مقام و جایگاهِ والای نبوت، و اجتناب از مطالعۀ آنها به عنوان انسانهای عادّی، و آماده ساختن جوابهای قانع کننده به آنانی که او را به  این دید می بینند.

دوم: اشاره نمودن به راه و نظامی که باید تمثیل کنندگانِ وظیفۀ نبوت در عصر ما آن را بپیمایند و تعقیب کنند.

از هر زاویه ای که به مسأله بنگریم بازهم اهمیت این موضوع تغییر نمی کند، پس ما بدون هیچ ترجیحی در ترتیب بندی، باورهای خود را پیرامون این موضوع، به شکل چند ماده تقدیم می داریم.

الف) بندگی

غایۀ فرستاده شدن انبیاء با غایۀ آفرینش انسان در نقطۀ واحدی جمع می شود، آن هم عبودیّت و بندگی برای خدا است. قرآن کریم به همین غایه اشاره می کند و می فرماید: وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ؛ من جنها و انسانها را فقط برای این که مرا عبادت کنند آفریدم.« (ذاریات: 56)

پس غایۀ اساسیِ آفرینش ما شناختن الله جل جلاله و بندۀ شایستۀ او شدن است، نه اندوختن مال و ملک، ساختن خانه و قصر، خوردن  نوشیدن. گرچه اینها هم جزء نیازهای فطریِ ما هستند اما غایۀ آفرینش ما نیستند. پس انبیا آمده اند تا این راهِ اسرار آمیز را به ما نشان دهند. قرآن کریم در اشاره به همین خصوص می فرماید: «وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ إِلاَّ نُوحِيۤ إِلَيْهِ أَنَّهُ لاۤ إِلَـٰهَ إِلاَّ أَنَاْ فاعبُدُونِ؛ پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر این که به او وحی نمودیم که الهی جز من نیست پس مرا بپرستید.» (انبیا: 25)

در آیۀ دیگری می گوید:

«وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَاجْتَنِبُواْ الْطَّاغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى اللَّهُ وَمِنْهُمْ مَّنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسِيرُواْ فِي الأَرْضِ فَانظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ؛ بدون شک، ما به خاطری که خدا را پرستش کنید و از طاغوت دوری گزینید، به هر ملتی یک پیامبر فرستادیم، خداوند برخی از آنها را به راه راست رهنمون گشت، و در حقی بعضی از آنها هم گمراهی محقق شد، پس در روی زمین بگردید و ببینید که سرانجامِ تکذیب کنندگان حق چه شده است؟» (نحل: 36) در این آیه، بازهم غایۀ ارسال رسل به حکمتِ پرهیز از بت پرستی و الگو شدن و راهنمایی انسانها در راه پرستش الله، گره خورده است.

تفاوت پیامبر بزرگوار ما

وضعیت پیامبر بزرگوار ما با دیگران متفاوت است. او بر علاوۀ این که به عنوان رحمة للعلمین فرستاده شده است، مکلّفیت دعوت انسانها و جنها را به عبادت و پرستشِ الله نیز بر عهده دارد.. عبدالله بن مسعود رضی الله عنه یکی از مشاهداتش را این گونه نقل می کند:

«همراه با پیامبر اکرم صلی الله علیه وسلم جایی رفتیم، آن حضرت خطی به دَورم کشید و گفت: «از اینجا دور مشو!» و خودش از پیش من رفت. اندکی بعد، سروصداهایی را می شنیدم، نگران بودم که مبادا به رسول الله صلی الله علیه وسلم آسیبی رسیده باشد. اما از من خواسته بود در همینجا باشم، به همین خاطر من نمی توانستم تکان بخورم. پس از مدتی رسول خدا بازگشت، من از ایشان سبب آن سروصداها را پرسیدم، ایشان فرمودند: طایفۀ جنها به من ایمان آوردند و بیعت کردند، سپس در بین آنها مناقشه ای آغاز شد، مؤمنان و غیر مؤمنان باهم درگیر شدند. صدایی که شنیدی همین بود؛ بر علاوه، خبر وفاتم نیز به من داده شد.2

رسول اکرم صلی الله علیه وسلم با جمله های اخیرش در واقع می گفت: من فرستاده شده ام تا راه منتهی به هدایت را به انسانها و جنها بگشایم، امروز که جنها هم به من ایمان آوردند و اطاعت نمودند دیگر ماندن من در دنیا معنی ای ندارد. پس بعد از این می توانم دنیا را ترک کنم و بروم.

او این گونه می اندیشید و در لابه لای گفته هایش از رازهایِ مربوط به غایه و هدف رسالت پرده بر می داشت.

آری، او به ما هم در خصوص ترجیح دنیا و آخرت این دعا را تعلیم داده است: «اللهم أَحیینی مَا کانَتِ الحَیَاةُ خَیراً لِی و تَوَفَّنی إذا کَانَتِ الوَفاةُ خَیراً لی؛ پروردگارا تا آن دم که زندگی به خیر من است، مرا زنده نگه دار و زمانی که وفات به خیر من بود نیز روحم را بگیر و مرا بمیران.»3

ب) تبلیغ

یکی دیگر از غایه های فرستاده شدن انبیای کرام علیهم السلام تبلیغ دین است. اگر آنها نمی آمدند، ما مسایل مربوط به عبادت را نمی فهمیدیم، و اوامر و نواهی به ما نمی رسید و ما به مکلّفیتهای خود پی نمی بردیم. یعنی ما معنی نماز و روزه و زکات و حج را نمی فهمیدیم، و موقف خود را در برابر شراب و قمار و زنا  و احتکار و ربا درک نمی کردیم. آری، ما همۀ این ها و مسایل دیگری همچون آنها را به واسطۀ پیامبران یاد گرفته ایم، و ما این را مختصراً به نام «وظیفۀ رسالت» یاد می کنیم، چون همۀ پیامبران با عینِ پیامها آمده اند و با آن که فروعاتشان متفاوت بوده است اما در مسایل اساسی و بنیادی، همگی به تبلیغ چیزهای مشترکی پرداخته اند.4

قرآن کریم، غایه و وظیفۀ عمومی انبیاء را این گونه بیان می کند: «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا؛ آنان (پیامبران) به تبلیغ پیامهای خدا می پردازند و از او می ترسند، و بجز خدا از هیچکس نمی ترسند، خداوند برای رسیدگی به حساب و کتاب کافی است» (احزاب: 39)

آری، آنها به خاطر تحقق بخشیدن  به چنین غایه ای آمده اند، و در این راستا، موانعی که در مقابلشان قرار می گیرد هرکس و هرچه باشد ذره ای آنها را متأثر نمی سازد، و ترس در قاموس شان وجود ندارد، زیرا آنها فقط از خدا می ترسند و بس.

و در این زمینه وحی الهی رسول اکرم صلی الله علیه وسلم را مورد خطاب قرار داده و می فرماید:

«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ؛ ای رسول! آنچه را از جانب خداوند به تو فرو فرستاده شده است تبلیغ کن، اگر این کار را نکنی،

پیام رسانی او را انجام نداده ای، خداوند تو را از انسانها محافظت خواهد کرد. بدون شک، خداوند جل جلاله گروه کفار را هدایت نمی کند.» (مائده: 67)

یعنی، اگر تو در وظیفه ات کوتاهی کنی، این کار به معنی کوتاهی در وظیفۀ رسالت است که تو به خاطر آن فرستاده شده ای. که این کوتاهی هم فقط به زندگی فردی تو تعلق ندارد، بلکه مسأله ای مربوط به زندگیِ فردی و اجتماعی همۀ انسانها، چون وظیفۀ تو عبارت است از: تنویر راه همۀ انسانها. اگر تو در این وظیفه کوتاهی کنی، همۀ انسانها در تاریکی خواهند ماند. در حقیقت، رسول اکرم صلی  الله علیه وسلم از میزان اهمیتِ رسالتش آگاه بود، اگر چنین نمی بود، به این وظیفه فرستاده نمی شد و مقدَّر نمی گردید.

تبلیغ رسول اکرم صلی  الله علیه وسلم

رسول اکرم صلی  الله علیه وسلم پس از مکلّف شدن به این وظیفۀ مقدّس تمام زندگی اش را در راه تبلیغ دین سپری نمود، او دروازه به دروازه می گشت و به جستجوی سیماها و دلهایی می پرداخت که امید داشت دعوتش را بپذیرند. عکس العمل جانب مقابل، نخست با بی اعتنایی و تحریم  آغاز گردید و سپس  با استهزاء و تمسخر ادامه یافت، و در مرحلۀ بعدی هم شکلِ انواع و اقسامِ شکنجه ها را به خود گرفت. در مسیر راهش خارها می انداختند، در هنگام نماز شکنبه بر سرش می گذاشتند و هر نوع توهین و تحقیر را در حقش روا می داشتند. اما رسول  الله صلی  الله علیه وسلم با هیچ یک از این ها از پا ننشست و مأیوس نگردید. چون غایۀ آمدن او به دنیا انجام همین وظیفه بود. به پیش هرکس، حتی دشمنان قسم خورده اش بارها و بارها رفت و پیام الهی را به آنان عرضه داشت. آری، خدا می داند چندین بار پیش دشمنانِ دین و ایمان مثل ابوجهل و ابو لهب رفت و به تبلیغ حق و حقیقت پرداخت..! او در بازارها می گشت و خیمه به خیمه به سراغ مردم می رفت تا باشد وسیلۀ هدایت یکی از آنها قرار گیرد.. اما همۀ درها به رویش بسته می شد، ولی او بار دوم باز به همان دروازه ها مراجعه می کرد و عینِ گفته ها را بار دیگر هم می گفت. وقتی از مکّه نا امید شد، به طایف رفت؛ طایف جای تفریح و بسیار سرسبز است. مردم طایف که ناز پروردۀ راحت و نعمت بودند، بدتر و خشنتر از اهل مکّه برخورد نمودند و همۀ کودکان و بی خردانشان گرد هم آمدند و رسول اکرم را، آری، آن فخر عالمیان را که فرشتگان از نگریستن به چهرۀ مبارکش حیا دارند، سنگباران نمودند و از طایف اخراج کردند. و زید بن حارثه- که رسول اکرم او را به فرزندی گرفته بود و همچون فرزندش به آغوش می فشرد- همراه با پیامبر اکرم صلی  الله علیه وسلم بود؛ زید می کوشید تا با سپر قرار دادن بدنش سنگها را از رسول خدا دور کند، اما بازهم سنگهایی که به بدن آن حضرت اصابت نموده بود، هرطرفش را خون آلود می ساخت.

رسول اکرم صلی  الله علیه وسلم از این فضای سراسر ظلم و بی رحمی خود را کنار کشیده و به سایۀ درختی پناه آورده بود که یکباره جبرئیل امین ظاهر شد و پیشنهاد نمود که در صورت موافقت ایشان او آماده است کوهِ مجاور را بلند کند و بر سر این انسانها بکوبد. اما رسول اکرم صلی  الله علیه وسلم حتی در این دقایق رنج و اندوهش نیز پیشنهاد جبرئیل را نمی پذیرد و می گوید: «نخیر!» آری، او با در نظرداشت این که شاید در آینده های دور یکی از آنها ایمان بیاورد، در برابر بلاها می گفت: «نخیر!».

سپس دستانش را گشود و با پروردگارش به راز و نیاز پرداخت:

«اللهم اِلیکَ اشکوُ ضَعف قوّتی وَ قِلّة حِیلَتی وَ هَوانی عَلی النّاسِ، یا اَرحم الرّاحمین، انتَ رَبُّ المستضعفینَ وَ أَنتَ رَبِّی، الیَ مَن تکِلُنی الی بَعیدٍ یَتَجَهّمنی أم الی عدوٍُ مَلَّکتَهُ اَمری إن لَم یَکُن بِکَ غَضَبٌ عَلَیَّ فَلا اُبالی وَ لکن عَافیَتُکَ هِیَ اوسَعُ لیِ. اعوذُ بِنورِ وَجهِکَ الّذی أشرَقَت لَهُ الظلماتُ و صَلَحَ عَلیهِ أمرُ الدنیا وَالاخِره مِن أن تُنزِلَ بی  غَضَبَکَ  او تُحِلَّ علیَّ  سَخَطَکَ لَکَ العُتبی حَتَّی تَرضی، لا حَولَ وَ لا قوّة اِلّا بِکَ.

«پروردگارا! ناتوانی، ضعف و حقیر دیده شدنم را در نظر انسانها به تو شکایت می کنم. ای مهربانترین مهربانان! تو رب بیچارگان و مستضعفان هستی، و رب من هم هستی. مرا به چه کسی رها می کنی؟ آیا به اشخاص دوری که سخنانِ زشت و چهره های زشت دارند و یا به دشمنی که مانع کارم قرار می گیرد؟ اگر غضب تو متوجه من نباشد، پروای این بلاها و محنتها را ندارم. اما عافیت تو بر من بسیار گسترده و فرح افزا است. الهی از گرفتار شدن بر غضبت و یا از دچار شدن بر ناخوشنودی ات به نورِ وجه تو پناه می آورم همان نوری که ظلمتها را روشن و تابان ساخته و مدارِ صلاح کارهای دنیا و آخرت است،الهی تا زمان راضی شدنت منتظرِ عفو و بخشش تو هستم! الهی همۀ حول و قوتها فقط در دست توست.»

وقتی او مشغول این دعا بود، شخصی به او نزدیک می شود و خوشه انگوری را که در ظرفی نهاده بود به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم نزدیک ساخته و می گوید: «بفرمایید این را بخورید!» سرور دو جهان صلی الله علیه وسلم در وقت دراز نمودن دستش می گوید: «بسم الله» این، برای آن غلامِ موسوم به «عدّاس» یک حادثۀ غیر منتظره بود، لذا با حیرت می پرسد: «تو کیستی؟» رسول الله صلی الله علیه وسلم پاسخ می دهد: «من آخرین رسول و آخرین نبی هستم!» عدّاس، روی پیامبر اکرم خم می شود و شروع می کند به بوسیدن.. او آنچه را که سالها در آسمان می جست، اکنون در زمین آنهم به گونۀ غر مترقبه در برابرش یافته بود.. و ایمان می آورد.5

اگر این حادثۀ اخیر هم نمی بود، او بسیار محزونانه از طایف بر می گشت. این حزن، نه از آنچه بر او روا داشتند، بلکه از عدم موفقیتش به دعوت و تبلیغ هیچ یک از آنها می بود.. اما او اکنون از شادمانی به پرواز در می آمد، چون سبب هدایت عدّاس شده بود.

آری، اگر تعبیر جایز باشد او شهباز انبیا بود. بلاوقفه، در هرجا قلبهای پاکیزه و چهره های تمیزی را که به روی حقیقت باز باشند می جست و به محض یافتن، به آن قلبها داخل می شد و الهامات روحش را به او زمزمه می کرد. بدین سان، هاله و حلقۀ نورانیِ اطرافش، روز به روز وسعت می یافت و با توسعۀ آن هم، کفّار دیوانه می شدند.

چنانکه کفّارِ امروز در برابر تکوّن و بیداری اسلامی در شرق و غرب جهان، با هذیانات شان دیوانه می شوند، در آن دَور نیز وسعت یافتنِ حلقه اطراف حضرت محمد صلی الله علیه وسلم، کفر را به همین گونه دیوانه می ساخت...

این دیوانگی، آنان را به این توهم واداشت که بالاخره مثل این که هوسِ خاموش کردن خورشید آسمان را با پف دهن داشته باشند، این پیام الهی را نیز خاموش نمایند. اما هیهات! خورشید برای ما فقط وسیلۀ تشبیه است، و الّا نوری که او به ارمغان آورد به خورشید هم شأن و شوکت می دهد. چون آن نور، نور الله جل جلاله است؛ قرآن کریم این وضعیت مضحک آنان را چنین به تصویر می کشد:

«يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ؛ آنها می خواهند نور خدا را با دهان شان خاموش کنند، هرچند مورد پسند کافران واقع نشود بازهم خداوند جز اتمام نورش چیز دیگری را اراده نمی کند» (توبه: 32)

او در قرن بیستم هم مشعلی را روشن نمود و گویا شراره هایی را در بین ما انداخت.. صدها هزار نفر در راه او قدم گذاشتند و در استقامتِ اعلای دعوتش کمر همت بستند؛ معلوم می شود که پروردگار سبحان اراده نموده است تا بار دیگر آن هالۀ محمدی و آن حلقۀ نورانی و سلسلۀ طلایی را به وجود بیاورد که نه خشم و شدّت  و حدّت و مکر کفر می تواند آن را متوقف سازد و نه تهاجمِ لشکریان  شیطان.. آری، این بذرهایی که با اخلاص افشانده شده اند، اگر امروز نباشد فردا حتماً نشو و نما خواهد یافت، و نوری که رسول الله صلی الله علیه وسلم آن را منتشر ساخت، هیچگاه خاموش نخواهد شد.

وقتی مکّه از پناه دادن به رسول الله عاجز ماند، او به مدینه هجرت کرد تا در آنجا به پخش و نشرِ نورش ادامه دهد. او باید در آن جا با یهود و منافقان درگیر می شد و در برابر کفر، جنگها را سازماندهی می کرد و شخصاً خودش در رأس لشکر قرار می گرفت و در میدانهای نبرد دندانش می شکست و چهره اش خون آلود می شد و گرسنه و تشنه باقی می ماند و چندین بار سنگ بر شکم می بست و می گشت، اما پیوسته به راهش ادامه می داد.. که ادامه داد. آری، او از وظیفۀ تبلیغ، آنی دور نشد، و تا کوچکترین مسألۀ دین، به توضیح و تشریح هرچیز پرداخت و از تبلیغ آن فروگزار نشد. در دوران اقامتش در مدینه و یا به هنگام درگیر شدنش  با دولتها نیز ارشاد و راهنمایی افراد را اهمال نکرد و نادیده نگرفت، و اگر یک بدوی می آمد و مسأله ای را که آن حضرت تا آن روز صدها بار تکرار کرده بود می پرسید، بدون نشان دادن کوچکترین بی مَیلی شرح می داد و با شوق و اشتیاقِ همیشگی اش پاسخ می گفت.

تبلیغ به معنی راهنمایی مردم به راه راست و صراط مستقیم است. در حقیقت، این تبلیغ غایۀ آمدن همۀ انبیاء و سلطان انبیاء است. همان صراط مستقیمی که هر مؤمن آن را به خوبی می داند و باید هم بداند. آری، ما هر روز دست کم چهل بار در نمازها از پروردگار مان می خواهیم که ما را به صراط مستقیم هدایت کند. یعنی، گذشتن از راهی را می خواهیم که انبیا و صدیقان و شهدا از آن گذشته اند و مثل آنان رسیدن به مطلوب را مطالبه می کنیم. این راه، راه پهناوری است و هرکس بهرۀ مشخصی از آن دارد. چون آخرین نبی به فرمودۀ آیۀ کریمه، به عنوان رحمت للعلمین فرستاده شده است.

بر علاوه، او شاهد و مبشّر و نذیر است، آیۀ کریمۀ ذیل در بیان همین نکته می فرماید:

«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا؛ ای نبی! به درستی که ما تو را به عنوان یک شاهد و مژده دهنده و

بیم دهنده فرستادیم.» (احزاب: 45)

پیامبر بزرگوار ما انسان مستثنی و برگزیده ای است که بیست و سه سال مسئوولیت سنگینی همچون نبوت را بر عهده گرفت و مکلفیتهایش را با چنان موفقیت انجام داد که نصیب هیچ دعوتگر دیگری نشده است.. و لذا او با چنین روح و شعوری هر روز به هدف و سرانجامۀ مبارک نزدیک و نزدیکتر می شد.

در حجّة الوداع بود- و در طول حیاتش هم همین یک حج را انجام داد- از آنجایی که حج و عمره را یکجا انجام داد، ما این را به نام «حج اکبر»6 هم یاد می کنیم. در این حج رسول اکرم صلی الله علیه وسلم بار دیگر بر شترش سوار شد و به تبلیغ هر آنچه گفتنش لازم بود پرداخت... آری، از قضایای قتل  و دیت گرفته تا حقوق زن.. و تا مسألۀ سود و ربا و مناسبات اقوام و قبایل، همه را بیان کرد، و در اخیر هم از آن جماعت مؤمنان پرسید: «آلا هَل بَلَّغتُ؛ متوجه باشید، آیا تبلیغ کردم؟» و هر بار که این سوال را مطرح می ساخت، پاسخِ «آری، تبلیغ کردی» را دریافت می نمود و آنگاه خداوند را شاهد می گرفت و می گفت: «اللهم أشهَد!؛ پروردگارا! شاهد باش.»7

او وظیفه اش را بحقَّه انجام داده بود، به همین خاطر وجدانش راحت و قلبش مطمئن بود و آهسته آهسته خود را به ملاقات ربّش آماده می ساخت. در حقیقت او انسانِ مراقبه بود و حساسیتش بالاتر از حساس ترین انسانها قرار داشت. بنابراین، تمام زندگی اش را در چنین آمادگی سپری کرد و همیشه از خود می پرسید: آیا من توانستم هدف اصلی ای را که پروردگارم مرا به خاطر آن فرستاده است تحقق بخشم و عملی سازم؟.

ج) الگوی خوب

سبب دیگری که می توانیم آن را هم یکی از غایه های فرستاده شدن پیامبران برشماریم عبارت است از: الگوی خوب بودن آنها به امّتهایشان. خداوند در قرآن کریم می فرماید: « أُوْلَـٰئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ؛ آنان کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده است، تو هم به راه آنان اقتدا کن.» (انعام: 90)

جای تأمل است که در اینجا پس از بر شمرده شدن یکایک پیامبران پیشین، به پیامبر بزرگوار ما دستور پیروی از آنان داده می شود. و از سوی دیگر، قرآن کریم ما را هم این گونه مورد خطاب قرار می دهد:

« لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً؛ بدون شک، به شما و به آنانی که به خدا و روز آخرت امید دارند و خدا را زیاد ذکر می کنند، در رسول خدا الگو و نمونۀ خوبی وجود دارد.» (احزاب: 21)

پیامبران برای ما یک پیشوا و امام اند، آنگونه که ما در نماز به امام اقتدا می کنیم در هر بخش زندگی نیز به پیامبران اقتدا می نماییم. زیرا زندگی حقیقی را پیامبر بزرگوار ما و دیگر پیامبران به ما تمثیل نموده اند. اصحاب کرامی که در صدر اسلام می زیستند قدم به قدم به رسول الله صلی الله علیه وسلم اقتدا نمودند، لذا هم اصحاب و هم تابعین افتخار آن را دارند که رسول اکرم صلی الله علیه وسلم طیّ حدیثی در مورد شان فرموده اند:

«بر انسانها زمانی خواهد آمد که جماعتی از مردم جهاد خواهند نمود، و به آنها گفته خواهد شد: آیا در بین شما کسی هست که رسول الله صلی الله علیه وسلم را دیده باشد؟ آنان خواهند گفت: آری، در پی آن، بدوشان فتح و پیروزی  میسّر خواهد شد؛ و سپس جماعت دیگری از مردم به غزا خواهند رفت. و به آنها گفته خواهد شد: آیا در بین شما کسی هست که صحابۀ رسول خدا را دیده باشد؟ آنان خواهند گفت: آری. بازهم فتح و پیروزی نصیب آنان خواهد گشت. و سپس جماعت دیگری از انسانها جهاد خواهند کرد و به آنها هم گفته خواهد شد: آیا در بین شما کسی هست که با آنانی که اصحاب رسول خدا را دیده اند، دوستی کرده باشد؟ آنها خواهند گفت: آری. به آنان هم فتح و پیروزی میسّر خواهد گردید.8

در حدیث دیگر نیز پیامبر بزرگوار ما با بیان: «خَیرُالنّاسِ قَرنی ثُمَّ الّذینَ یَلونَهُم ثُمَّ الّذینَ یَلونَهُم؛ بهترین انسانها معاصران من هستند، سپس کسانی که به دنبال آنها آمده اند و سپس آنانی هستند که به دنبال اینها آمده اند»9 به فضیلت قرنهایی که به ایشان نزدیک است، اشاره می کنند. چون آن ها در مشابه ساختنِ زندگی و مشاعر و افکارشان با زندگی و مشاعر و افکار رسول الله صلی الله علیه وسلم بسیار حسّاس بودند، در حقیقت، مشابه شدن به انسانی که خداوند او را به عنوان أسوه و الگو برگزیده است، باید غایه و هدف می بود، و این چنین هم شد.

آری، صحابه، تابعین و تبعِ تابعین در این موضوع حساسیّت شدیدی نشان می دادند و از این لحاظ، آنها از انسانهای قرنهای دیگر افضل و برتر هستند. حضرت عیسی علیه السلام  می گفت: «پرچمهای قدسیان در دست آنان است» با کلمۀ «قدسیان» امّت پیامبر بزرگوار ما را قصد می کرد و این، یک تبجیل بسیار بزرگ بود. هرچند ضعیف هم باشد، رسول اکرم صلی  الله علیه وسلم  در حدیثی می فرمایند: «علماءُ أُمَّتیِ کَانبیاءِ بنی اسرائیلَ؛ علمای امت من همانند پیامبران بنی اسرائیل است.»10 آری، آنها در اقتدا به رسول اکرم صلی الله علیه وسلم به چنان خطی رسیده بودند که اندکی بعد از آن، مرز نبوت آغاز می یافت.

لذا عمر بن خطاب رضی الله عنه که به هنگام داخل شدن به دروازۀ عبودیت، حتی چپرازهای دروازه را هم کند و داخل شد تکان دهنده ترین نمونۀ این راد مردان است. او انسان بی نظیری است که پیامبر اکرم را به خود یک رهبر و پیشوا قبول نموده  و زندگی اش را با تمام جزئیاتش شبیۀ آن حضرت ساخته و با روش زندگی او آراسته است. و حتی زمانی که دروازه های روم و بیزانس تا آخر به رویش باز شد و کشورها و کشورداران در برابر او به زانو در آمدند نیز روش و نظام زندگی او ذرّه ای تغییر نکرد؛ قدسی که امروز محزون و مکدّر و اسیر است و لکّۀ سیاهی در پیشانی عالم اسلام به شمار می رود، در دَور او فتح گردید. با آن که مسلمانها عملاً پیروز شده بودند، پاپها و سردمداران کلیسا در سپردن کلید شهر درنگ می کنند و می گویند: «در بین شما اوصاف و شمایلِ شخصی را که باید این کلید را تحویل بگیرد نمی بینیم، به همین خاطر نمی توانیم آن را به شما بسپاریم!».. وقتی از وضعیت خبر شد، خلیفۀ بزرگ به راه می افتد.. چون شتر شخصی نداشت، از بیت المال شتری را به عاریت می گیرد و همراه با برده اش به نوبت آن را سوار می شوند و به قدس می رسند.

اینجاست که قَدر جلوه گر می شود و درست زمان داخل شدن به شهر، نوبت به غلام می رسد.. خلیفه از شتر پایین می شود، و به رغم اصرارهای غلام، بازهم او را سوار شتر می سازد و خودش با به دست گرفتن مهار شتر، به شهر داخل می شود.

کسانی که منظره را می دیدند، همچون موم ذوب شدند و گفتند: «هان! این همان مردی است که اوصاف و شمایلش در کتابهای ما ذکر گردیده است» لذا بی درنگ کلیدها را به او سپردند.

آن عمر بزرگ، پس از ضرباتی که ایرانیِ مجوسی به او وارد نموده بود در حالت کوما به سر می برد و بر زمین افتاده است، آنچه می خورد و می نوشد از زخمهایش بیرون می آید.. خاموش و بی صدا است، صدایی از او شنیده نمی شود و به صداهای دَور و برش هم اعتنایی ندارد. وقتی خادمش می آید و می پرسد آیا به آب  و نانی نیاز دارد، اصلاً جواب نمی دهد و یا فقط با اشارۀ چشمش می گوید: «نخیر!». اما وقتی گفته شد: «الصلاة یا امیر المؤمنین!؛ ای امیر مؤمنان، نماز!» فوراً گفت: «ها والله، ولا حق فی الاسلام لمن ترک الصلاة؛ تارک نماز بهره ای از اسلام ندارد» این را گفت و در حالی که خون از زخمانش می چکید، نماز گزارد.11

عمر، این گونه بود و چنین می کرد، زیرا سرور و سیّدش را چنین دیده بود و همه را از او آموخته بود. او باید به حبیبش اقتدا و اتباع می کرد و به پسینیان الگو و نمونه می شد.

آری، یکی از غایه های فرستاده شدن پیامبران، آسوه و الگو شدن به امّت است.

د) تأمین توازن بین دنیا و آخرت

پیامبران جهت تأمین موازنه  بین دنیا و آخرت آمده اند. با موازنه ای که آنها به ارمغان آورده اند، بنی آدم از افراط و تفریط نجات پیدا می کند و استقامت می یابد.

آری، نه همچون راهبان دنیا را به تمام معنی ترک گفتن و به دَیر و صومعه ها پناه بردن کار درستی است و نه هم غوطه ور شدن در دنیا و اسیر و بردۀ آن قرار گرفتن، بلکه بهترین روش، یافتنِ راه میانه و پیمودن آن است که این هم مظهریتی است که فقط در دنیایِ روشنِ وحی می توان آن را به دست آورد. والّا با عقل و وجدان نمی توان چنین توازنی را ایجاد کرد و علمِ محض هم به هیچ وجه نمی تواند انسان را به چنین سویه ای ارتقا دهد.

قرآن کریم این توازن را بدین شکل بیان می کند: «وَابْتَغِ فِيمَآ آتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الآخِرَةَ وَلاَ تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا وَأَحْسِن كَمَآ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ؛ با آنچه الله به تو داده است در پیِ سرای آخرت باش، و نصیبت را از دنیا هم فراموش مکن! آن گونه که خداوند به تو احسان نموده است تو هم احسان کن، در روی زمین در پی فساد مباش، بدون شک، خداوند بزه کاران را دوست نمی دارد.» (قصص: 77)

در یک طرفِ این میزان الهی، کفه ای که آیۀ « وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ؛ نعمتهای پروردگارت را بیان کن» (ضحی: 11) به بیان آن پرداخته است قرار دارد و در طرف دیگر هم کفه ای موجود است که آیۀ سراسر هشدارِ « ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ؛ پس بدون شک در آن روز از همۀ نعمتها پرسیده خواهید شد.» (تکاثر:8) آن را بازگو نموده است. پس با این مقیاسها و معیارها می توان موازنه را تأمین کرد!

حضرت ابوبکر رضی الله عنه مال و ثروتش را در راه خدا انفاق نموده و چیزی را به اهل و عیالش باقی نگذاشته بود. زیرا صدّیقیّت این را ایجاب می کرد. در دوران خلافتش جامی از آب سرد به او داده شد، آب را نوشید و از پیِ آن زار زار گریست، حتی اطرافیانش را هم به گریه واداشت. او گریه اش را متوقف کرد، اما اطرافیانش هنوز می گریستند.. شاید مدتی برای گریۀ آنها هم گریه کرده باشد.. سپس چشمانش را پاک کرد و به خود آمد. به او گفتند:

«ای ابوبکر! چه چیزی تو را اینقدر به گریه آورد؟» جواب داد: روزی همراه رسول اکرم صلی الله علیه وسلم بودم، گویی با دستش چیزی را دور می ساخت و می گفت: «از من دور شو.. از من دور شو» گفتم: «یا رسول الله! چیزی را از خود دور می سازی اما من کسی را نمی بینم.» گفت: «دنیا با همۀ دبدبه اش در برابرم تمثّل کرد و خواست خود را بر من بقبولاند، اما من به او گفتم از من دور شو!  او هم خود را گوشه کرد و گفت: «والله تو از من نجات یافتی اما پسینیان تو از دستم نجات نخواهند یافت» لذا من از ترس این که دنیا با این یک گیلاس آب، خود را بر من بقبولاند، گریستم.12

آری، آنها به رغم آن که می توانستند زندگیِ مرفّهی داشته باشند، اما بازهم زندگی شان را در کمال توازن سپری نمودند، زیرا مقتدای کل و رهبرِ اکمل هم آن گونه زیست.

ﻫ) بستنِ دروازۀ اعتراض

یکی دیگر از اسباب فرستاده شدن پیامبران این است که در آخرت انسانها حق اعتراض در برابر پروردگار را نداشته باشند، یکی از آیات قرآن در این خصوص می فرماید: «رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً؛ پیامبرانی مژده دهنده و بیم دهنده (را فرستادیم) تا انسانها پس از پیامبران بهانه ای در برابر خداوند نداشته باشند، خداوند عزیز و حکیم است.» (نساء: 165)

غیر از پیامبران الهی، زعما و رهبران دیگر نتوانسته اند به شکل مداوم توده ها و ملتها را اقناع نمایند و چیزی را به آنها بقبولانند، اگر قبولانده هم باشند، هیچ یک از پیامها و سخنان و رفتارهایشان به دلیل برخوردار نبودن از پشتوانۀ لاهوتی، نتوانسته است از صفت بشری بودن به در آید، از این رو، به مرور زمان همچون برگهای خزانی به باد رفته است.

حال آن که رهبریِ پیامبران چنین نیست. چنانکه قبلاً هم گفتیم آنها انسانهای سفارشی و برگزیده ای هستند و حتی در رحم مادرانشان پیغمبر بوده اند. زندگی شان همچون یک موسیقی و سخن گفتن شان هم گویا همچون یک شعر، ریتم و آهنگ خاصی دارد. وقتی آنها سخن می گویند، هستی سراپا گوش می شود و حرفهای آنان را می شنود. آری، با آمدن آنها بسیاری از حادثه ها مسیرشان را تغییر می دهند و بسیاری از قلبها هم تابع آنها می شوند. و قوانین جاری در هستی بعضاً به خاطر آنها دست از کار می کشد و بعضاً هم به خواست آنها مجرایش را تغییر می دهد.

بیائید و یک بار به سلطان انبیاء بنگرید؛ هر سنگ و هر درخت و هر خاک و هر حیوان گویا به نمایندگی از طرف همنوعانش با او مناسبت برقرار نموده و وضعیتی به خود گرفته است که گویی نبوّت او را تصدیق می کند و چنانکه بُصَیری هم گفته است:

جاءت لدعوته الاشجار ساجدة

یعنی: درخت، دوان دوان به سوی او می آید و با زبان مخصوصش می گوید: تو رسول خدا هستی.13 چونکه اشیاء با آمدن او معنی گرفت و هستی از هرج و مرج و بی نظمی رهایی یافت؛ او با زبان قرآن می گفت: «هیچ چیزی وجود ندارد که حمد و تسبیح او را نگوید، اما شما تسبیح آن ها را نمی فهمید» (اسراء: 44)

آری، چنین می گفت و گویا به هر موجودی حیات و روح می دمید.

ما هرچیز را از او یاد گرفتیم، و اشیاء به یُمن او بر تخت حکمت نشستند14 (حکمتشان آشکار شد)، و در این بین، انسان هم دریافت که عبث و بیهوده آفریده نشده است.15

هر پیامبر معجزاتی را با خود آورده است تا انسانها ایمان بیاورند و غیر مؤمنان هم در پیشگاه خدا عذر و بهانه ای نداشته باشند. اما سیّدالمرسلین صلی الله علیه وسلم همۀ معجزات انبیای پیشین را هم با خود آورده و مقتدایِ کل بودنش را نشان داده است. بلی، هر امت چندین معجزۀ خودش را دید و یا شنید، ما هم هزاران معجزۀ مربوط به پیامبر بزرگوارمان را شنیدیم و معجزۀ ماندگاری همچون قرآن را هم همیشه می بینیم. پس بعد از این هیچکس حق اعتراض ندارد. زیرا الله جل جلاله همۀ حقایق ایمانی را به واسطۀ پیامبرش به طور واضح و روشن بیان داشته و در برابر چشمان ما به نمایش گذاشته است، که این خود یکی از غایه های فرستاده شدن پیامبران می باشد.

بر علاوه، نکتۀ مهم دیگر هم این است که خداوند فرموده است: «وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولاً؛ ما تا زمانی که پیامبری را نفرستاده ایم عذاب دهنده نیستیم.» (اسراء: 15)

معلوم می شود که به خاطر فرستاده شدن پیامبران، در روز قیامت میزان و ترازو نصب می گردد، و بدون اعتنا به عذر و بهانۀ احدی، به حساب هرکس رسیدگی می شود.


[1] بخاری، مغازی،83؛ مسلم، سلام،46؛ ابوداود، طب،19؛ ترمذی، دعوات، 76

[2] مسند امام احمد، 1/449؛ «جامع البیان» از طبری 24/33

[3]  بخاری، مرضی: 19؛ مسلم، ذکر: 15

[4] «الانبیاء أخوة لعلّات، أُمّهاتهم شتّی وَ دینهم واحداً؛ پیامبران برادر علّاتی هستند (از یک پدر اند)  و مادرشان جدا جدا است، و دینشان یکی است» یعنی، پیامبران در اساس دین (توحید) اتفاق نظر دارند،  اما تفرعاتشان از یکدیگر متفاوت است. (بخاری، انبیاء،148؛ مسلم، فضائل،145)

[5] سیرۀ ابن هشام 2/60-63؛ البدایه، ابن کثیر 3/166؛ بخاری، بدءالخلق:7؛ مسلم، جهاد،111

[6] حج اکبر عبارت است از: انجام یافتن حج و عمره باهم. در بین مردم شایع است که مصادف شدن روز عرفه را با روز جمعه به نام حج اکبر یاد می  کنند که این یک اشتباه محض است.

[7]  ابن ماجه، مناسک،84؛ ابو داود، مناسک،56

[8] بخاری، فضایل الصحابه،1؛ مسلم، فضایل الصحابه،208-209

[9] بخاری، فضایل الصحابه،1؛ مسلم، فضایل الصحابه،212

[10] عجلونی «کشف الخفا» 2/83

[11]

[12] «حلیة الاولیاء» از ابو نعیم 1/30-31

[13] نگا: مسلم، زهد،74؛ مسند امام احمد 1/223؛ «البدایه والنهایه» 6/135

[14] كَمَآ أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولاً مِّنْكُمْ يَتْلُواْ عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُواْ تَعْلَمُونَ؛ چنانکه در بین شما رسولی را از خودتان فرستادیم که آیات ما را به شما می خواند و شما را پاکیزه می سازد و به شما کتاب و حکمت و چیزهایی را که نمی دانید، یاد می دهد» (بقره: 151) همچنان می توانید به سورۀ (بقره: 129) و سورۀ (آل عمران: 164) و سورۀ (جمعه:2) و مسند امام احمد 1/202 (گفتگوی حضرت جعفر بن ابی طالب و نجاشی) نگاه کنید.

[15] این آیات، مطلب فوق را چه زیبا بیان می کند:« أَيَحْسَبُ الإِنسَانُ أَن يُتْرَكَ سُدًى؛ آیا انسان گمان می کند که سر به خود رها شده است؟» (قیامت: 36)؛ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ؛ آیا به این پندار بودید که ما شما را عبث و بیهوده و به عنوان یک بازیچه آفریده ایم و شما به سوی ما برگردانده نمی شوید؟» (مؤمنون: 115)