پرینت

آیا بیشتر از این نیست؟

نوشته شده توسط فتح الله گولن بر . ارسال شده در کوزه شکسته

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

در مورد اینکه انسان خود را کامل و با کفایت ببیند، چه طرز تفکر مؤمنانه وجود دارد؟

مؤمن واقعی با وجود آنکه باور دارد در سایه رحمت و عنایت پروردگار، می تواند از عهده هر نوع مشکلات بدر آید، ولی این را هم می پذیرد که فطرتاً به دیگر انسانها محتاج است و جهات انسانی وی با همکاری محیطِ ماحولش انکشاف پیدا میکند و هیچگاه از هیچ نگاه خود را کافی نمی پندارد.

او هنگامی که کار و یا موقفی به وی پیشنهاد گردد، فوراًٌ خود را به جلو نمیکشاند بلکه به موجودیت و عدم موجودیت اشخاص دیگری  که شایسته و لایقتر از او باشند، فکر می کند و در صورت موجودیت چنین کسی، خود را یک گام عقب تر می کشد و او را نشان میدهد، او هیچگاه معتقد بر این نیست که از عهده کارش برآمده باشد و از این رو، همیشه در جستجوی راههای مؤثرتر شدن است. به معلومات موجودش اکتفا نمیکند، خواندن و آموختن را وظیفه یی میداند که تا به گور ادامه خواهد داشت و از کوششِ رسیدن به افق های جدیدِ معرفت هیچگاه دوری نمیگزیند. مخصوصاً در مورد قربیت به الله (جل جلاله) وضعیت موجود خود را قطعاً کافی نمیداند، مصافه هایی را که بخاطر قربیت طی نموده است کافی نمیپندارد و همیشه سعی میورزد تا به درگاه الهی نزدیکتر شود. بلی، مؤمن بنده ای است که خود را با کفایت (کامل) نمیپندارد و " هَل مِن مزید" (آیا بیش از این نیست) می گوید و در هر مسئله ای بهتر و خوبتر از آن را جستجو می کند.

" فقط من ! "  گفتن بی ادبی است.

مثلاً شخصی که به ریاست یک مؤسسة حیاتی، وزارت خانه و یا ریاست دولت کاندید میگردد، اگر یک شخص شایسته و صمیمی و وفادار به ملت باشد، فوراً به اطراف خود نظر انداخته و به جستجویِ موجودیت و عدم موجودیت جای گزین های دیگر می پردازد. در صورت پیدا نمودن شخص دیگری که در این وظیفه اهل تر از او باشد، بسیار به راحتی میگوید که "کار باید به اهل کار سپرده شود، اهل این کار فلان شخص است، بروید و این مقام را به او پیشنهاد نمائید". بلی، رفتار و روش مؤمنانه این است و این روش نشان دهنده فضیلت همان شخص می باشد.

انسان با شخصیت، بالاتر از آن است که همچون شیطان سروصدا راه بیندازد و بگوید: «حتماً من باید باشم!». او فکرش را هم نمیکند که بخاطر رسیدن به مقامات بالا فعالیت های جلب و جذب گروهی نماید، دیگران را فریب دهد و پای شان را بلغزاند ویا به مکر های مختلف دست بزند. هنگامیکه مقام ویا موقفی به وی پیشنهاد گردد، بی فضیلتی می داند که اول خود را در نظر بگیرد، بلکه فوراً تکان میخورد و در اطراف خود شخص با لیاقت را جستجو مینماید. حتی نقاط ضعف خود را پیشروی خود گذاشته و می اندیشد که: بعضی اوقات بسیار زود عصبانی میشود، حرکات فوری انجام میدهد، گاه گاهی از هیئتی که عضو آن است سرپیچی می کند و مخالفت نشان میدهد و به علت همین حرکاتش تعدادی را ناراحت می سازد.  لذا خوب فکر می کند و در نتیجه، شخصی را جستجو می کند که نسبت به خودش حرکات نسبتاً آرام تر، عاقلانه و منطقی تری داشته باشد و اسیر احساسات خود نبوده، با رفتار و رویه اش سبب آرامش همکارانش شود. و نیز می کوشد تا راه را در برابر کسی باز کند که از نظر بینش و معلومات و جهان بینی و شناخت دقیق زمان از خود لایقتر ببیند.

این روش فاضلانه برای کسانیکه در راه خدمت به ایمان و قرآن قرار دارند، یک اساس اجتناب ناپذیر است. امروزه لازم است تا انسانهایی که ولو در چارچوب بسیار محدود در برابر مقامها و منصبهای گوناگون قرار گرفته اند، به اساس ضابطۀ ذکر شده در رسالۀ «اخلاص» حرکت کنند؛ و آن اینکه: «نفس برادر تان را در شرف، مقام، شهرت وحتی در چیزهایی مانند منافع مادی که خوشایند نفس است، بر نفس خویش ترجیح دهید.»  حتی در کار بی ضرری مانند یاد دادن یک حقیقت ایمانی به یک شخص محتاج، آنچه از طالب قرآن توقع می رود و از شعار او باید باشد این است که بگوید: «فلانی مخلصتر و شایسته تر از من است، لذا حق سخن گفتن از آنِ اوست» او زمانی می تواند وارد میدان شود و مسئولیت را به عهده گیرد که وظیفه بی صاحب مانده باشد و کسی در قبال آن احساس مسئولیت نکند.

شرط مبتلا نشدن به خُسران :

از جانب دیگر الله (جل جلاله) انسان را – به تعبیر پیشینیان- مدنی بالطبع آفریده است؛ یعنی انسان به اعتبار آفرینش یک موجود اجتماعی است. طبیعت او به زندگی دسته جمعی، داشتن خصلت خوب و با فضیلت و با وقار بودن باز است. جنبه های انسانیت یک انسان و عمق شخصیت او فقط با همکاری محیطش به میان می آید. او تا وقتیکه دست به دست با انسان های دیگر بدهد و از فضایل ایشان استفاده نماید، میتواند به کمالات شخصی نایل گردد. انسان اگر خود را پایة وسطی خیمه هم فکر کند، باید متوجه باشد که بدون موجودیت گلمیخ های اطراف برافراشته نگه داشتن آن خیمه ناممکن است. از اینرو انسان به قابلیت ها، استعدادها، نظریات و تعاطی افکار انسان های پیرامونش ولو اندک هم باشد، ضرورت دارد. در مورد انسانی که خود را از محیط ماحولش مستغنی دانسته و می گوید "من به خود کافی هستم و به هیچ کسی ضرورت ندارم" میتوانیم بگوییم که او در یک خالیگاه در حال حرکت است. کسی که فریب تشویق و تحسین های مردم را می خورد و با شخصیت نسبی ای که مردم به او قایل هستند خود را مهم تصور می کند و به فکر هیچ کسی ضرورت احساس نمیکند و سر به خود تصمیم می گیرد و فیصله می کند، سرتا پا یک شخص بی فضیلت است. چنین کسانی که در کار و پلان های شان به افکار خود اکتفا میکنند و حتی میکوشند افکار خود را به دیگران نیز تحمیل نمایند، در حالیکه یک قوه یی بسیار مهمی را از دست میدهند، همیشه مورد نفرت و استثقال اطرافیان خویش نیز قرار میگیرند و سر به سر با شکست مواجه می شوند و در هر مسئله محکوم به ناکامی میگردند.

هوشیارترین انسان کسی است که به افکار و اندیشه های دیگران بیشتر احترام بگذارد، از آنها بیشتر استفاده نماید و بخاطر رسیدن به واقعیتِ یک موضوع، حتماً به فکر دیگران مراجعه کند. در حقیقت تا امروز  هیچ یک از جوامع بشری که این موضوع را نادیده گرفته ویا پس و پشت انداخته باشد کامیاب نگردیده است. حضرت پیامبر (صلی الله علیه وسلم) نیز با بیان "مشوره کننده هیچگاه ناکام نمیگردد" نجات امت خود را وابسته به مشوره (تبادل افکار) دانسته اند. در حالیکه سیدنا رسول اکرم (صلی الله علیه وسلم) از نگاه عقل و ذکاوت کاملترین انسانها بودند و اصلاً به مشوره دیگران ضرورت نداشتند و با وجود آنکه زندگی خود را در روشنایی وحی ادامه میدادند، در هر فرصت اظهار نموده اند که مأمور به مشوره هستند و هر موضوع را به شورایِ مشورتی پیشکش نموده اند. پس گفته میتوانیم، هر انسانی که در رأس یک مؤسسه قرار دارد، هرچند از طرف خداوند مؤیَّد و مصدر الهام هم قرار گرفته باشد، بازهم مجبور به مشوره است.

چنانکه قبلاً هم بعرض رسانیدم، حضرت فخر کائنات (صلی الله علیه وسلم) در حدیثی میفرمایند: «الله (جل جلاله) اگر به یک حکمران مرحمت نماید، به او وزیرانی (مشاورانی) عطا می کند که او را از راه کج جلوگیری نموده و به راه راست سوق میدهند».  بلی، شخص حکمران هرکسی که باشد به شمول رئیس دولت، رئیس پارلمان، رهبر حکومت، قوماندان اردو ویا یک مدیری که در رأس یکی از بخش های ملکی ویا عدلی قرار دارد – به هر سویه یی که باشد – اگر الله (جل جلاله) به او مرحمت نموده باشد، دست کم دو مشاور را به وی ارزانی می دارد تا او را از اشتباهات احتمالی برحذر دارند و به راه راست رهنمون گردند. بزرگترین احسان خداوند (جل جلاله) به یک مدیر این است که دو یار وفادار را به او عنایت کند تا هنگام میل به گمراهی، مانند یک قبله نما راه راست را برایش نشان دهند. اگر مسئول و مدیری از داشتن مشاورانی محروم باشد که در پی درآمدهای شخصی شان نیستند، و به نفع خود پلانهای پنهانی را تعقیب نمی کنند و اسیر خواهشات و توقعات نمی باشند و در هرجا که هستند به خاطر منفعت ملت خود باشند.. آری، اگر مدیری از داشتن چنان مشاورانی محروم باشد، او بدبخت ترین مدیر است و نجات او از خسران و رسوایی ناممکن است.

اجتهاد و رأی جمهور:

در حقیقت مشوره و مراجعه به رأی جمهور نه تنها در مسایل اداری بلکه در حل تمام مشکلات، بسیار مهم است. به طور مثال، موضوع اجتهاد، مسأله ای است که به مناسبت های مختلف مطرح می گردد که به نظر من دروازه اجتهاد همیشه باز است ولی بخاطر داخل شدن از آن دروازه، در زمانهای خاص موانع خاصی موجود میباشد. بلی، این دروازه را هیچ کسی نبسته است. بلی با آنکه بعضی از علما به منظور جلوگیری از ورود اشخاص نا اهل و کسانی که هوای خود را خدا نشان میدهند و دین را با توجه به هوی و هوس خود تفسیر مینمایند، به این موضوع محتاطانه نگاه نموده اند، بازهم این دروازه باز است، و فقط به روی اشخاص نا اهل بسته است.

انسانهای این زمان، بسیار لاوبالی هستند و ضروریات دین پایمال است. افکار و قلوب خیلی پراگنده است و اذهان با معنویات به کلّی بیگانه است. بیشتر انسانها سعی و کوشش نمیورزند تا زندگی خود را  در چوکات اسلام سپری نمایند. متأسفانه دیگر دین و دین داری مسئله اول مردم نیست. نگرش مردم به دین، گویا طوری است که می گویند: "باشه هم میشه نباشه هم میشه". بلی، با وجود آنکه دروازه اجتهاد باز است ولی بسیار مشکل به نظر میرسد که انسانهایی بیدار شوند و در چنین فضا و شرایطی، حق مطلب را ادا کنند و از این امکانات استفاده درست نمایند.

بنابراین حل مسایلی که امروز به اجتهاد ضرورت دارد، فقط با مراجعه به رأی جمهور ممکن میباشد. هیئتی که متشکل از متخصصین ساحه مربوطه باشند – به اجازه و عنایت الله (جل جلاله)-  توانسته اند به چنین اجتهادی تحقق بخشند و این بار گران را که یک نفر توان بردن آن را به دوش یک جماعت گذاشته میشود. بلی، پس از این، استخراج ها، استنباط ها و اجتهاد ها، همیشه در نتیجه اجماع و یکجا شدن متخصصین همان بخش و با رأی جمهور، صورت خواهد گرفت.

از این لحاظ نیز ممکمن نیست که یک مؤمن خود را از نظر علم و دانش با کفایت بداند و اظهار نماید که «بعد از این، من به خودم کافی هستم». حتی بزرگترین فریب خوردگی کسانی که با علوم دینی مصروف هستند این است که بگویند: «این کتاب ها را خواندیم و فعلاً این کتابها را مطالعه می کنیم و در استقامت چیزهایی که این حال و هوا به ما الهام کرده است به تبادلۀ افکار می پردازیم» و بدین گونه فقط مطالعۀ چند ساعته و یا چند ساله را به خود کافی بدانند. زیرا طالب علم هم، باید قهرمان «هل من مزید» باشد و هیچگاه خود را کامل و با کفایت نپندارد و همیشه در راه مطالعه و استفاده از افکار عالی دیگران، در حال کوشش باشد.

علم، باید انسان را به عمل صالح سوق دهد، زیرا آموختن و دانستن وقتی ارزش دارد که انسان را به الله (جل جلاله) نزدیک کند. انسان هر چیزی را که می آموزد باید تا حد امکان در عمل پیاده کند و توسط آن راههای قربیت به پروردگار را جستجو نماید. چنانچه رسول اکرم (صلی الله علیه وسلم) فرموده اند «کسی که از نگاه علم پیشرفت نماید ولی از نگاه زهد و تقوی مسافتی را طی نکند، صرف دوری او از الله (جل جلاله) افزایش می یابد؛ یعنی، کسیکه علی الرغم آن همه حقایقی که آموخته است باز هم از رغبت به دنیا و آرزوهای نفسانی خود دست بردار نگردد، از الله (جل جلاله) دورتر و دورتر خواهد شد».

مؤمن باید هنگام جهد و کوشش بمیرد:

بلی، مؤمن که خود را با کفایت نمی بیند، به منظور ابدی ساختن امکاناتی که خداوند برایش ارزانی داشته است، آنها را  در راه خداوند استفاده می کند و از لحظة لحظة شب و روزِ زندگی اش به بهترین شکل بهره برداری می کند. و گاهی نیز به هنگام  جهد در راه رضای الهی، راه خانه خود را گُم می کند و گاهی هم به مشکل می تواند سیمای فرزندانش را به خاطر بیاورد.. او همیشه در پی اعمال صالحه میدود. آن طالب قرآن که خیالات مرا تزئین نموده است همان بختیاری است که در راه خدمت، نَفَس بدهد و هنگام دویدن در این راه، قلبش بایستد و نه در بستر خواب بلکه در راه، وفات نماید. اگر خبر وفات چنین کسی را بشنوم، چشمانم اشکباران میگردد، و در پی او اشک های حجران خود را میریزانم، و در عین زمان، این اشک چشمانم احساسات و ستایش مرا نیز بازگو می کند. زیرا طالب واقعی قرآن همان کسی است که مانند یک قهرمان به هنگام دوش، از ایستادن قلب خود هم آگاه نمیگردد و بخاطر دعوای که خود را فدای آن نموده است هنگام رفتن به وظیفه، آخرین نفس خود را میدهد.

بلی، یک چنین روح بختیار، هیچگاه به کارهایی که انجام داده است اکتفا نمیکند، و جهد و کوشش و حرکات و کارهای زیبایی را که تا آن روز انجام داده است کافی نمیپندارد. همیشه در این تشویش است که شاید امکانات بخشیده شده از طرف خداوند را، به درستی استفاده ننموده باشد. کارهای انجام دادة خود را فراموش می کند و به کارهایی که انجام داده میتواند روی می آورد و آماده آن است تا وظایف جدیدی را به دوش گیرد. این چنین انسانی که رمز صمیمیت و فضیلت است، نه با استعدادهایش، نه با عقل و منطقش، نه با آثاری که به میان گذاشته و نه با فتوحاتی که انجام داده است... هیچگاه خود را شایسته و با کفایت نمیداند.

این را هم نباید فراموش کرد که پذیرفتن موجودیت اراده، و عزم راسخ داشتن به ادای حق آن، و استفاده کردن از آن تمایلی که خداوند داده است تا آخرین حدّ آن،  مسألۀ دیگر است، و مغرور شدن انسان به خود و خود را در هر چیز با کفایت دیدن و متّصف ساختن خود با صفتی که متعلق به خداوند است، کاملاً مسألۀ جداگانه می باشد.

مؤمن واقعی، از یک طرف از ارادة که خداوند به او داده است به وجه احسن استفاده می کند و از جانب دیگر اظهار میدارد که «خدایا مرا بمقدار یک پلک زدن هم، با نفسم تنها مگذار». نه به خودش بلکه به الله (جل جلاله) اعتماد میکند. نفس خود را و آرزوهای نفسانی خود را شدیدترین دشمن خود دانسته و تنها الله (جل جلاله) را بهترین وکیل، یگانه دوست و مددگارش میداند. اعتماد و اطمینان او تنها به خداوند است.

انسانی که واقعاً ایمان آورده است حقیقت «رَبَّنَا عَلَیکَ تَوَکَّلنَا وَ الیک أنبَنا وَ الَیکَ المَصِیر» یعنی ای پروردگار بزرگ! تنها به تو اعتماد و تکیه نمودیم، به تو رجوع کردیم و درآخر باز به تو برگشت خواهیم کرد (ممتحنه 4/60) را ترنم مینماید. و با رفتار و روش فرعونانه ادعا نمیکند که «به خود اعتماد و تکیه کردم، به قدرت ذاتی خود رجوع کردم». زیرا چنین یک ادعا و با کفایت پنداشتن خود، از یک نگاه اعلان جنگ در مقابل الله (جل جلاله) میباشد.